تبليغاتX
زندگی ما
 

مردد نوشتن و ننوشتن بودم

بهونم ساعت هایی بود که تو آسمون دارم به آسمانم می رسم

اما ته دلم تردید بود

ترس از چشمهایی که شوریشون شیرینی زندگیمو کم کنه

و تردید از صفحه ای که مال پسرکیه که تا ابد برای من اولی خواهد ماند

 

اینجا از آن نیکان برادر بزرگ آسمان منه

اینجا خنده های منو دیده

تنهاییام و دلشوره هام

گریه های پر صدام و گاهی گله هام

اینجا دوباره عاشق شدنمو دیده

و این روزها که من مشغول دخترک پاییزم حیفم اومد

حیفم اومد از عشق ننویسم اینجا

از اینجا که زندگی با همه ی تلخیهاش می تونه تو چهره زیباترین عیدانه اش صبحها به تو بخند بزنه

تو گوشت نفس بکشه و تو بفهمی زنده بودن چه ارزشی داره

برات گریه کنه و تو بدونی یه نفر چقدر می تونه نفسش به نفست بند باشه

 

زندگی وقتی دستهای آسمانو لمس می کنی جایی برای غصه توش نمی مونه

 

آسمان زندگی همه تون پر از نور و ستاره و بارون ...

 

خداحافظ

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 12:42 توسط آناهيتا |

 

ممنون برای پیغاماتون

ممنون برای بودنتون با فریاد و سکوت

با کلام و خاموش

ممنون برای نبودنتون

ممنون حتی برای زمان هایی که بودنتون منو رنجوند

حال ما این روزها خوب است

می خواستم باز در لحظه ی آخر پنجره رو ببندم و از ترس آهی که شاید ، باز هم ننویسم

اما من از حوالی نترسیدنم

خوب من این روزا دوباره در تنم تنی می جنبد که به اعتبار تپش هاش دوباره بهار سبزه و تابستون بوی هندوانه می ده

این روزها من لبخند می زنم  و حتی گاهی قهقهه

این روزها سهم من از تنهایی شکمی ست که دست می کشم به بزرگ شدنش تا هفته هایی که باباش میاد ببینه دخترکم قد می کشه

این روزها سهم من ترس هم هست گاهی

اما این روزها حال من خوب است

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 20:24 توسط آناهيتا |

 

چیزی نمی نویسم این روزا

یه وقتایی مثل سیگاریایی که ترک کردن بعد توی یه بعد از ظهرخنک بعد از خوردن یه قهوه دبش هوس آتیش کردن سیگار می کنن

یا یه الکلیه سابق که بعد از یه دعوای جانانه پر می کشه که در شیشه ویسکیشو باز کنه

یا نمی دونم یه معشوقه ترک شده که با دیدن یه بوسه گرم ، دلش یه آغوشه آتیشن می خواد

منم هوس نوشتن می کنم

اتفاقا کامپیوترمو روشن می کنم ، و به صفحه سفیدی که باید توش نوشت زل می زنم

خیلی چیزا هست تو سرم

تو دلم

تو تنم

اما اینقدر قوی هس که نمی شه نوشتش

انگار اگه نوشتیشون کم می شه ازش

یا به حسشون خیانت می کنی

نمی دونم چیه داستان

شایدم اصلا هیچ چیز پیچیده ای نیست و من این روزا برای نوشتن فقط تنبلم ...

 

فعلا عزت زیاد !

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 11:19 توسط آناهيتا |

 

می خواستم مفصل بنویسم یعنی حتی نوشتم اما تک تک حرفاشو با دکمه Delete   پاک کردم .

شاید بهتره برا شما هم اتفاق بیوفته حالا تحت تاثیر یه جمله یه داستان نمی دونم یه خواب یا ساعت ها تفکر ... اینکه یهو به خودت بگی بسه دیگه بکش به هم و این کارو تموم کن به هر قیمتی که شده !

منم باید این بار این کارو بکنم خیلی جلو خودم کم میارم اینبار هم اگه تو زرد از آب در بیام

نیستم یه چهل روزی

این اولین تمرین تمرکز و پشتکار برا من تو دهه ی نود از سال 1300 شمسی و دهه ی چهارم زندگیمه

چیزی به چهل سالگی نمونده و من کلی کار نیمه تموم دارم

عزت زیاد !

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 21:11 توسط آناهيتا |

 

آروز می کنم برای تو که هنوز میل به آرزو داری

هزاران لبخند

هزاران آغوش گرم

بوسه های مهربان

دستان نوازشگر

واژه های عشق

آروز می کنم برای تو که هنوز میل آرزوت هست هزاران آرزوی شیرین ...

 

سال نو لبریز از تازگی باشد و سرشار از راه های نو !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 8:32 توسط آناهيتا |

 

الان یک هفته ای هست که می خوام راجع به عید بنویسم

اما خوب مثل خیلی چیزای دیگه که تو این ۱۵ ماه تحت تاثیر فسقلی ما بود عید امسال هم هنوز کمرنگ تر از نیکان ه

دیروز بلاخره برای ... چقدر اسم سختیه ... بالاخره خاک نیکان نشونه دار شد

یه سنگ به سادگی و کوچیکیه خودش ...

وقتی آقای نمی دونم اسمش چی بود ... آقای بنا دیگه داشت سیمان اطراف سنگ رو می ریخت یهو طوفان شد ...

نمی دونم معنیش چی بود ... نمی دونم اصلا ربطی به پسرک من داشت یا نه ...

اما برای اولین بار طوفان برای من همراه با آرامش بود ... باد که می وزید و همه چیز رو به هوا می برد ...باد که می وزید و منو تکون می داد ... باد که می وزید و سرد بود ... و من انگار وسط صدای باد ، صدای پسرم رو می شنیدم ...

دیروز وقتی با میثم سرگردون توی دارالرحمه دنبال کسی می گشتیم که سنگ رو برامون نصب کنه داشتم فکر می کردم همیشه برای همه کار زود بودیم ... چه وقتی تو سن ۱۹-۲۰ سالگی دنبال کار بودیم ... چه یک سال بعدش که عین دو تا جوحه ی آواره دنبال خونه بودیم و چه حالا که برای پسر از دست رفتمون ...

همیشه زود بودیم ...

نیکان من فراموش شدنی نیست و حتی کمرنگ هم نمی شه ... فایده ای نداره ... من هر چقدر خودمو با هر چی سرگرم کنم نمی تونم فراموش کنم روزی در تنم پسری می جنبیده اما مردی دستهاش رو رو دستام می ذاره که زندگی با چشمای اون قشنگ تره و تا نگاه اون از غم من می لرزه ، من به لبخند محکومم ...

سال جدید می شه تا یه هفته دیگه و من تو این یه هفته وقت دارم هر غلطی دلم می خواد بکنم ... اما سال دیگه باید سال بهتری باشه و من به سال جدید اینو ثابت می کنم !

برا شما هم همینطوره ، کافیه امتحان کنین !!

 

زود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 7:15 توسط آناهيتا |

 

يه نفر مي تونه به همين مهربوني باشه به همين سادگي

به دغدغه هاي معمول يك زن ايراني و با آشفتگي هاي دختري در گير سنت و مدرنيته

يه نفر مي تونه از عطسه كردن يه گنجشك به گريه بيوفته

از كش و قوس اومدن يه گربه عاشق بشه

يه نفر رو مي شه تو كمتر از 5 دقيقه گول زد

تو سه دقيقه گريوند

و در لحظه خندوند

به اون آدم مي شه در اولين نگاه اعتماد كرد كه من نكردم

با اون آدم مي شه سالها دوست بود كه من نشدم

براي اون آدم حتي مي شه ساعت ها حرف زد كه من نزدم

اون مي تونه برا داشتن صداي مضحكت روزها بهت زنگ بزنه و اس ام اس بده و از جواباي سر بالاي تو نرنجه

اون آدمه مي تونه فرشته باشه

نمي دونم خودش ... اسمش ...

به هر حال اون فرشته ست

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 10:5 توسط آناهيتا |

 

ديروز 20/12/89 بود

ديروز بارون مي آمد

ديروز ميثم مهربون تر بود

ديروز صبح رفتم آرايشگاه

ديروز صبح رفتيم ماهي خريديم و سبزه

ديروز يك جعبه شيريني هم خريديم

ديروز دارالرحمه شلوغ بود

ديروز بعد از نه ماه هر دو رفتيم سر خاك پسرمون

گلهايي كه كاشته بودم از صدقه سر بارون جون گرفته بود

كفشهامون گِلي بود اما نه دلامون

ايستاده بوديم روبروي خاك بي نشونه اي كه تن ِپسرم ، پسرمون ...

اشكهام كه جاري شد دستهاي بزرگ و مردونه ي ميثم دور تن  لرزونم حلقه شد

و من به اعتماد شونه هاي مهربونش همه ي هق هق هاي فروخورده ام رو باز خالي كردم

سنگ ِ نشانه ي جاي خواب پسرم ظهر آماده شد اما بارون اين بار انگار بي موقع مي باريد

 

"تكه اي از من در خاك بارور مي شود

نيك آهنگ

وجدان پاك

20/3/89 "

 

همين !

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 8:21 توسط آناهيتا |

 

و عشق لزوما اون چيزي نيست كه مي گيري

كه همه ي اون چيزي هست كه براي ارائه داري

تمام شجاعت تو براي دوست داشتن

براي عشق ورزيدن

براي شادمان بودن

و نترسيدن

وقتي تونستي غلبه كني بر ترسات

ترس از رها شدن

ترس از كم خواسته شدن

ترس از عادت

اون وقته كه مي توني بي دريغ عشق بورزي

وقتي تونستي وزن نكني احساساتي رو كه خرج مي كني

و حس هايي رو كه مي گيري

اون وقته كه مي توني خوشحال باشي

مي توني خوشحال كني آدما رو

و مي توني لبريز باشي از عشق

...

آره فرشته خيليا از عشق مي گن

هر كس به روش خودش

چرا كه نه؟

چرا از عشق نگفت؟

عشق ورزيدن هنره كه برا هر كسي يه شكلي داره

خوب البته بعضيا خيلي درست يادش نگرفتن

...

دلم مي خواد ياد بگيرم عشقو به اون شكلي كه منو خوشحال كنه

و بتونم خوشحال كنم ...

 

الهي آمين !

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 8:4 توسط آناهيتا |

 

از اوج عشق تا قعر نفرت هميشه براي من يك لحظه بوده

اين لحظه مي تونه زماني باشه كه صرف گفتن يك جمله ست

يا زمان يك نگاه

اين تغيير حال  ناگذير اتفاق ميوفته

اوج عشق براي من يك پيش آمد روزمره نيست و هست

عشق منو سرشار مي كنه و لبريز

منو مي بره به دنيايي كه انگار هميشه به اون تعلق داشتم

دنياي بي قيد و بند

دنياي بي محدوديت

دنيايي سرشار از شجاعت تخريب ديوار ها

اما تحمل عشق با اين قدرت ويرانگري برا خيليا سخته

خوب واقعا هم كيه كه دنبال خراب كردن باشه تو اين دنيايي كه همه آجر رو آجر مي ذارن براي ساختن آرامش ؟

عشق براي من در يك نگاه يا صدا نيست

عشق براي من در افراد اتفاق نميوفته

عشق همون تغييريه كه من با من مي كنم در مواجهه با يك حس جديد

و خوب هميشه براي اين تغيير يك بهونه لازمه

اين بهونه مي تونه يك روز آفتابي با يه آسمون بي لكه باشه

مي تونه يه آدمي باشه كه چشماش تو رو ياد برهنگيه دريا مي ندازه

مي تونه يه ترانه سرشار از تصاوير تازه باشه

مي تونه يه شعر باشه كه داغ كنه رگاتو

و مي تونه حتي خودت باشه

خودت كه الكي سرحالي و حس خنده داري

عشق اغلب منو شاد مي كنه

ولي يه وقتايي تو يه چيزي رو با عشق قاطي مي كني

چيزي كه نمي دونم چيه

اون به جز ديوارا مياد باغچه اي كه كلي توش غنچه هاي رنگي كاشتيو هم خراب مي كنه

يهو مي بيني حتي شاشيد تو حوض كاشي آبيت

و طفلي ماهيا ...

اون وقته كه مدام غمگيني

مدام بهونه مي گيري

اما نمي دوني بهونه ي چيو

هي دور خودت مي چرخي اما نگاه نمي كني

به حس اشتباهيت نگاه نمي كني و هي باغچه ات زرد تر مي شه و هي حوض بيچاره بي ماهي تر

وقتي غمگيني

وقتي رنگا بيشتر زردن تا سرخ و نارنجي

وقتي كلافه اي

وقتي تو دلت يه چيزي هي داره وول ميزنه جاي اينكه بتپه

اون عشق نيست !

هر چي هس عوضش كن ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 12:27 توسط آناهيتا |